بايد موضوعي براي پروژه كلاس گزارش پيدا كنم.
ساعت ۵ عصره . توي پارك كودك روي نيمكتي نشسته ام. غرق در خودم كه ، صدايي من را به خود مياره : آقا آدامس دارم. يكي بخريد.
بچه اي حدود۹ ساله با شيطنتي كودكانه در نگاهش مقابل من ايستاده و ميخواد آدامس بگيرم.
فكري به ذهنم مي رسه ؛
- اگه سوالامو جواب بدي يه بسته مي خرم.
قبول مي كنه.
- اسمت چيه ؟
* علي رضا
- كلاس چندي ؟
* اول راهنمايي.
- چرا آدامس مي فروشي ؟
* پس مي خواي دزدي كنم؟
- بزرگترين آروزت چيه؟
* اينكه همه مردم ازم آدامس بخرن تا بتونم براي مدرسم يه پيرهن نو بگيرم، كه بچه ها مسخرم نكنن.
يه بسته مي گيرم و بي هدف توي خيابان راه مي افتم.
توي ميدان ۲۲ بهمن ، باز روي يه نيمكت مي شينم. باز هم غرق تو فكرام هستم كه باز يه صداي بچه گانه....
* تورو خدا آقا كمك كنيد ...
دختربچه اي۱۲-۱۳ ساله دارد از نيمكت بغلي گدايي مي كن.
صداش مي زنم.
- يه چندتا سوال دارم.
* وقت ندارم . بايد كار كنم.
خندم مي گيره.
- ۲۰۰ تومن مي دم به چندتا سوالم جواب بده.
قبول مي كند.
... اسمش نسيم است .
- چند سالته؟
* ۱۲ سال.
- كلاس چندي ؟
* تا كلاس پنجم خوندم.
- چرا گدايي مي كني؟
* مي گي چكار كنم.
- پدر مادرت چكار مي كنن؟
* مادرم و عمم از صبح رفتن در خونه ها براي كار.
- پس اونا هم همين كارو مي كنن؟ نهار چي خوردي؟
* ناهار؟ ما فقط شام مي خوريم. شبا مادرم پولايي كه جمع كرديم رو مي ده غذا و تو خونه مي خوريم.
- نگفتي پدرت كجاست ؟
بغض مي كند. چشم هاش يه نمي مي گيرن.
* نپرس.
- چرا ؟
* بابام پارسال براي كار رفت پاتخت. اونجا با يه خانوم ... آشنا شد و اونو گرفت.
- ناراحتي بابات اينجا نيست؟
لبخند تلخي مي زنه :
* نه . چون لااقل اونجا گرسنه نمي مونه.
- الان خيلي احساس بدبختي مي كني؟
* نه چون از ما بيچاره تر هم هست. بي بي رقيه يه پيرزنه كه خونش همسايه ماست. بيچاره پاش درد مي كنه و نمي تونه از خونه بيرون بياد. هر روز ما از غذامون براش مي بريم.
- بزرگترين آرزوت چيه؟
* اينكه سفرمون اينقد غذا روش باشه كه آدم از خوردنشون سير بشه.
حال خودمو نمي فهمم.
ساعت ۹ شبه و من هنوز دارم راه مي رم و به آرزوهاي بزرگ بچه هاي شهرم فكر مي كنم.
از خودم مي پرسم :
بلاخره علي رضا مي تونه اونقد آدامس بفروشه كه پيراهن نو بگيره.
يعني مي شه عابرا اونقدر مهربون بشن كه نسيم يه دل سير غذا بخوره؟